![]() |
![]() |
|
| دست نوشته های یه گمشده در زمان. |
|
اعلامیه ها رو که به دیوار می چسبوند ،بغض می کرد و چشماش پر اشک می شد ! برای اینکه گریش نگیره ، سرش رو زود از مقابل اعلامیه بر می گردوند و چشماش رو می بست و یه آه با حسرت می کشید و راه می افتاد. تو ذهنش دنبال بهترین جا برای چسبوندن کاغذ بعدی می گشت.! گاهی وقت ها بهش زنگ می زدن ، ولی وقتی نشونی میدادن ، معلوم می شد که اونی که این میخواد نیست!! آخرین برگه ای بود که تودستش داشت. تصمیم گرفته بود به دیوار قبرستون بچسبونش !!! آخه از زنده ها نا امید شده بود ! اعلامیه سریج زده رو با کف دست روی دیوار صاف کرد، دستش رو که برداشت ،متن روی کاغذ خیلی خوب تو چشم میزد که روی اون نوشته شده بود : " دنبال صداقت میگردم! پیداش نمی کنم ! تو رو خدا اگه ازش باخبرین به منم زنگ بزنین! Tell: 0935……. " |
|
+ نوشته شده در
ساعت 2:49 PM توسط مهدی |
|
|
دستای لرزونش را روی زانوهای خستش گذاشته و
سرش رو پایین انداخته و گه گاهی سرش رو بالا میگیره و
در حالی که نفس نفس میزنه به روبه روش نگاه می کنه! یک جاده- یک خط ممتد در میانه ی آن و انتهایی نا پیدا در روبرویش...
سالهاست که میدود. با فریاد مرگ مادر بیوه اش دویدن را آغاز کرده و
حال بعد از سالهاسختی و بی انتهایی, انتهایی نا خواسته را برای خود
جستجو میکند.
بعد از یک سقوط هیجان انگیز و شاد و فرود در میان جاده
در مقابل خود تابلویی را مشاهده میکند که روی آن نوشته شده:
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 6:45 PM توسط مهدی |
|
برای چه قهقهه می زند او...؟
برای که قهقهه می زند او...؟ خورده است سیلی به روی مادری
بغض کرده , در بند همسری مادری از زخم مسمار, سینه اش سوخته
ناجوانمردی چهره برافروخته سقط گشته جنینی پشت درب
ناتوان گشته ,دستان یک پدر آنطرف تر کودکی کز کرده است
چشم در چشم پدر, بغض کرده است
برای چه قهقهه می زند او ...؟
برای که قهقهه می زند او...؟
شاید ...نه...
بیگمان به ابلیس لبخند میزند او... مدتی از ماجرا بگذشته است… مادری درحجره اش خوابیده است!
حجره در شولای غم
غم در چشم کودکی باریدن آغاز می کند ...
با نگاهش التماس قلب بیجان می کند..
ساعتی بعد ,مرگ در لبخند نمایان می شود...
بعد ازآن تا ابد عدل تنها می شود...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 9:20 PM توسط مهدی |
|
|
صدای بوق...
بوق پشت سر بوق...!
وسوالی مبهم !
از کدام سمت بروم ؟!
مادری کم جان است .
بغض مرگ در نگاهش پیداست.
آقا ,
وصدای جیغ...
جیغ پشت سر جیغ !
مادری بیجان است.
گریه ی نوزاد... یاد آور آغاز جهان است !
چه تاریک است جهان...!
پدرش !؟
که می داند که کیست !
خانه اش گم شده است.
شتاب باید کرد!
و سوالی غمناک ...
آقا ,
و صدای بوق..
بوق پشت سر بوق...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 6:59 PM توسط مهدی |
|
|
تنها...
خسته....
جا مانده....
امروز آمده بودند, بدرقه...
او که اینجا جایش نبود...!
روزگار برایش همچو خار...
ولی فریادش نبود...!
هرسوی او, عشاق...
ولی پروایش نبود...!
گر بدین سان کوچ باید بی خبر...
ای کاش پرستویی نبود...
نجواییست اکنون در فضا ...
ای کاش آهش نبود...
ز گورستان باز می گردم ولی...
ای کاش گوری نبود...
تنهایم...
خسته ام...
من جا مانده ام... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:23 AM توسط مهدی |
|
|
صفحه نخست تماس با مهدی آرشیو |
| عکس نویسنده |
.:: هر شب میان مقبره ها
راه می روم! شاید هوای زیستنم را عوض کنم !::. |
| پیوندهای روزانه |
|
سید مهدی شجاعی مهندسی صنایع .مقالات ونرم افزارها فلشی زیبا... آرشیو پیوندهای روزانه |