تبليغاتX
((مهدی گمشده...))

((مهدی گمشده...))
دست نوشته های یه گمشده در زمان.


 

                             

 

 

باید چه کنم با این خود سیاه ؟

 

با خودی سرشار از شک و غم و گناه

 

 

عزلت گزینم و زانو بغل کنم ؟

 

یا نه،راه را جویم و خود را زنم به راه؟

 

 

بار ها توبه کردم و به معبد برآمدم

 

امّا نه ره یافتم و نه رهایی از گناه!

 

 

بیداد می کند،صدای پشیمانی دلم

 

از آن زمان که شدم غنچه ی رز سیاه

 

 

در جستجوی راهم و دستم تهیست زراه !

 

ترسم که عاقبت راهم رسد به چاه

 

 

دانم ره دل ،جز ره میخانه نیست!

 

آتش تهمت همی سوزانَدَم با هر نگاه

 

 

هوای میکده  دارم،نگارم با ساغری بیا

 

بیا که دل بی خبرم به جرعه ای شود آگاه...

 

+ نوشته شده در 5:19 PM نویسنده مهدی |


 

                         

 

شب از نيمه گذشته بود كه از خواب پريد ،صورتش غرق

 

عرق بود و چشمهاي وحشت زدش به قرص ماه بالاي سرش

 

خيره شده بودن. از لابه لاي در و پنجره هاي خرابه ،باد با يه

 

صداي زوزه ي هولناك وارد مي شد و دور سرش مي چرخيد

 

و از سمت ديگه خارج مي شد.

 

انگار كه داشت با ماه حرف ميزد!همونطور كه به وسط

 

آسمون زل زده بود ،به كمك دستاش از جاش بلند شد.

 

دستاش ، پاهاش ،تمام وجودش مي لرزيد...

 

چشمشهاش رو بست و با همون حال خرابش شروع كرد به

 

چرخيدن...!

 

مي چرخيد ، به دور خودش ،به دور ماه ،به دور جنازه ها !

 

مي رقصيد ! براي خودش براي ماه !براي جنازه ها!

 

نفهميدم با كدوم صدا اوج گرفت؟! سرعت چرخشش با دست

 

های باز به حدي رسيده بود كه متوجه پا گذاشتن روي خرده

 

شيشه ها و خرت و پرت هاي كف خرابه نمي شد!

 

زمين خيس شده بود و سرخ! درست مثل چشماش ، درست

 

مثل تاولهاي نقطه نقطه بدنش!

 

اونقدر چرخيد و رقصيد وفرياد زد كه عالم رو سرش خراب

 

شد و به صورت روي زمين افتاد. درست مثل افتادن بمب

 

هاي چند ساعت پيش روي ده ، اونم با يه صداي سوت

 

وحشتناك!درست مثل افتادن ستارش ،در حالي كه عروسكش

 

رو با تموم قدرت بغل كرده بود.

 

خون گرم بينيش با لخته هاي خون گوشه لبش پيوند خوردن وبه

 

زمين ملحق شدن. درست مثل روحش كه به ماه !

 

شب از نيمه گذشته بود كه براي هميشه خوابش برد!

+ نوشته شده در 0:32 AM نویسنده مهدی |


بعضی از انسانها  فرشته ای هستند که در زمین،آلاخون والاخون شده اند!

بعضی از انسانها میوه کال کمالند !

بعضی از انسانها مجذور فرشته و شیطانند!

بعضی از انسانها کتری آب جوشی از اندیشه اند!

بعضی از انسانها قهوه تلخ کافه کفرند !

بعضی از انسانها طوطی سخنگوی فطرتند ! بعضی وزیر دارایی عقلند !

بعضی از انسانها مدیر دبستان وجدان!

بعضی از انسانها با زیبایی، مثل سیبی هستند که از وسط نصف شده اند!

بعضی از انسانها قاشق چایخوری چاشنیهای زندگی اند!

بعضی از انسانها نوشداروی پیش از کشتن سهرابند !

بعضی از انسانها باربران سینی " فراماسونری " هستند!

بعضی از انسانها نقطه آغاز پایانند و بعضی درگر نقطه پایان آغازند!

بعضی از انسانها شگفت ترین حادثه در پروسه زمینند !

بعضی از انسانها کتاب لغت انواع غلطهایند !

بعضی از انسانها دیروزهایی هستند که از امروز بهترند، بعضی دیگر امروزهای

 بهتر از دیروزند !

بعضی از انسانها مخلوطی از چند کیلو رنج و چند مثقال شادیند !

بعضی از انسانها پنجره ای هستند که از پشت شیشه آن می توان باغ حکمت

 و ملکوت را به سیری نظاره کرد!

من عاشق یکی از بعضی هام ولی حیف... !

+ نوشته شده در 8:20 PM نویسنده مهدی |


love is

wide ocean that joins two shores

life whithout love is none sense and goodness without love is impossible

love is something silent , but it can be louder than anything when it talks

love is when you find yourself spending every wish on him

love is flower that is made to bloom by two gardeners

love is like a flower which blossoms whit trust

love is afraid of losing you

no matter what the question is love is the answer

when you have nothing left but love than for the first time you become aware that love is enough

love is the one thing that still stands when all else has fallen

love is like the air we breathe it may not always be seen, but it is always felt and used and we will die without  it

 

+ نوشته شده در 6:52 PM نویسنده مهدی |